نمی دانم چطور از پسش بر آمده بودم. اما به هر حال شده بود. فکر کنم آرامبخش ها همراه آن آمپول مرفینی که زیر آلتم زده بود در راحتی کار تاثیر زیادی داشت. ابته با همه این تدابیر درد وحشتناکی است. به آلتم بریده شده ام پشت کرده و به طرف چاه حمام بر می گردم. خونی که از جای خالی آلت جاری است تازه رسیده دم چاه و یواش یواش دارد سرازیر می شود توی آن. دردم آنقدر شدید است که به زحمت یک آمپول بی حس کننده نووکایین که از قبل واسه همچین موقعی در نظر گرفته بودمش را از روی کانتر برداشته و می زنمش به منطقه. هرچند می دانم به دلیل باز بودن سیکل جریان خون در آن منطقه مقدار زیادی از محتوی آن هدر خواهد رفت. سرتا پایم را شیو کردم و این شامل قسمت بدن که معمولا پر از موهای زبر و ناجور است هم می شود و در نتیجه کار تزریق به منطقه آلت به نسبت ساده شده. بعد از اتمام کار تزریق بر می گردم به دنبال کردن مسیر جریان خون به طرف چاه. احساس می کنم جریان خوب نیست. خون به نسبت غلیظ است و شیب کف حمام برای جاری شدن آب که رقیق تراست طراحی شده نه خون خالی. به ضرب و زور خودم را می کشانم سمت شیر و شیر پایین ریز دوش را کَمَکی باز می کنم تا یک نمه جریان آب، حرکت خون را کف حمام تسریع کند. دراز کشیده و جریان آرام آب زیرم را حس می کنم که خون را بغل کرده و به آرامی به سمت چاه می بردش. به آینه قدی خوابیده نگاه می کنم. جای همیشگی آن اینجا نبود و حضورش از طرحهای خودم است تا بتوانم در طی فرآیند خودم را ببینم. شنیده ام هرچه بیشتر خون از تو برود، سفید تر می شوی. می خواهم سفیدترین رنگی که ممکن است بشوم را ببینم. یکی از دلایلی که تمام بدنم از فرق سر تا نو پا -حتی ابروها و مژه هایم- را قبل اقدام شِیو کردم، همین بود. البته دلایل دیگری هم دارد... یعنی می فهمد؟ چه سوال احمقانه ای؛ اگر هم بفهمد وقتی می فهمد که من مُردم و هیچ واقعیتی برای یک مرده وجود ندارد. واقعیتی با عنوان فهمیدن یا نفهمیدن "اون". تازه شنیده ام موها بعد مرگ یکی دو سانت رشد می کنند که ای کاش نمی کردند... درد به حد توهم رسیده. تازگی جایی خوانده ام که در قبیله ای از قبایل وحشی آفریقا یا آمازون یا حتی شاید قبایل پاپوآیی اقیانوس آرام آلت مرده را کنده و بعد خشکش می کنند و پودر حاصل را برای حاصل خیزی زمین ها می پراکنند. این حقیقت و آلت خشکیده ای که پشت سرم روی کاشی های کف حمام ولو شده، این تصویر وهم آلود را به ذهنم می آورد که کف حمام با جوانه هایی برخاسته از درز کاشی ها یواش یواش سرسبز تر و سرسبز تر شده و در نهایت چمن زاری کالبدم را در آغوشش خواهد فشرد. چشمانم را که باز می کنم همه آن توهم شیرین به سرعت جای خود را به فضای بخارآلود حمام آخر می دهد.
در مجموع نباید بیش از یک ربع بیست دقیقه طول بکشد؛ اما اصلا تصوری ندارم از اینکه چقدر گذشته. کمی سست شده ام و درد تقریبا در سستی کلی ام مستحیل شده. چشمم هر از چند لحظه بین آینه و جریان خون به سمت قعر چاه می گردد. در آینه اندام سفید و ورزیده ام هر لحظه سفیدتر می شود. شاید اگر همیشه اینطور بلورین می بودم، به خاطر "اون دختره" ولم نمی کرد. به سوراخی که میان پاهام دهان باز کرده بود خیره می شوم و با تصور اینکه قاعدگی پروسه ای طبیعی است، لبخندی بر لبانم می نشیند. اگر بود شاید در آغوشم گرفته و همانطور که احتمالا برای "اون دختره" می کند، خون میان پاهای مرا هم با حوله خیس پاک می کرد. البته به همراه نوازش لطیفی که می دانست اینجور مواقع حائِض می پرستدش... در نهایت این واقعیت که دیگر قطعا خیلی سفید تر از دوست دختر "اون" شده ام، آخرین لبخندم را که از زور بی رمقی بیشتر شبیه مچاله کردن لبها برای بوسه شب بخیراست، بر صورتم می نشاند. دیگر دارم از حال می روم. نگاهم چه بخواهم چه نخواهم می افتد پایین و خیره می ماند روی جریان خون به سمت چاه. کف حمام پر شده از طرحهای ابر و بادی که خونابه کشیده. ته مانده های توان جسمیَم را صرف جمع کردن پاها درون شکم می کنم. واپسین فکرهای روی لذت این حقیقت متمرکز است که آیا من اینی هستم که سفید چون گچ می ماند یا آن جان مایه ی سرخی که چاه می بلعدش؟ و این حس دلنشین به ام دست می دهد که دو تا شده ام؛ هم جامدم هم سیال؛ هم می روم و هم می مانم؛ یک بار هم که شده شکستن حصار حال به هم زن و صلب یگانگی وجودیَم... چشمانم روهم هم می آید و فعالیت های ذهنم قبل از خاموشی ابدیش تصوّر تن ورزیده و سفیدم(هم از جهت رنگ پریدگی ناشی از تخلیه خون هم از جهت غیبت کامل موهای سر و تن که هم دیگر را تکمیل می کنند) است؛ تصوّر این تن جمع شده در خود در مرکز مثلثی شکل گرفته از شیر نیمه باز، چاه بلعنده و آینه قدیِ افقی...
مداد نیمه جویده ام را می گذارم کنار بالش و در حالی که تنم نه عضلانی است نه شِیو شده، دراز می کشم. اگر اشتباه نکنم این پنجمین باری است که می میرم.