تبليغاتX
کلاغ به چی می خندی - یکی از داستان های بی پایان ما

هوا رو به گرمی بود ولی لباسش به هر حال برای صبح به این زودی کمی سبک بود. تاکسی ها به صف ایستاده بودند اما پسر حرکت خاصی برای سوار شدن نمی کرد چراکه منتظر کسی بود. مثل همیشه در این بازه حساس دلپیچه اش گرفته بود واحساس نیاز به توالت شدیدا آزارش می داد. اما دیگر کار از کار گذشته بود و باید تا آخر با همین دلپیچه سر می کرد. شاید از سر استرس شاید هم به دلیل دلپیچه ناخودآگاه مسیر ثابت و کوتاهی را متناوبا می رفت و بر می گشت. در مسیر حرکت روی محل قرار گرفتن پاهایش نسبت به موزاییک ها دقیق می شد. هرچند که نظم خاصی را رعایت نمی کرد، سعی اش بر این بود که تا حد ممکن تعداد بیشتری از خطوط تقاطع درز بین موزاییک ها را با هر قدمش قطع کند. تنها زمانهایی که می خواست دور بزند سرش را بالا می گرفت و به مسیری که همراهش به احتمال زیاد از آن می آمد، نگاهی می انداخت. بالاخره دیدش که با قدمهای کوتاهش پیچید توی خیابان. بسیار با تومانینه گام های کوچکش را بر می داشت و نزدیک می شد. با نگاه تخمین زد دو سه دقیقه ای رسیدنش طول می کشد و سرش را پایین انداخت و به قدم روی رفت و برگشتی اش باز گشت. تنها تفاوتی که کرد این بود که  در ادامه در لحظه دور زدن او را نگاه می کرد و با نگاه فاصله ای که هر لحظه کوتاه تر می شد را تخمین می زد.  وقتی تا حدی نزدیک شد که کفش های کتانیِ به همان نسبت پاها کوچکش هم قابل تشخیص شد، ایستاد و با لبخند چند ثانیه باقی مانده تا رسیدنش را به او خیره شد.

- چطوری؟

- کمی استرس دارم

- پس خیلی قهرمانی. دل من که داره به شدت به هم می پیچه...

- چشماتم خماره...

- دیشب باز نخوابیدم

- وقتی می گی باز بعنی که... همون مشکل همیشگی

- آره باز هم خود ارضایی و بازم احساس تنهایی عمیق و در نهایت افسردگی

- من که هیچ وقت حرفات رو در این زمینه نفهمیدم 

- امیدوارم هیچوقت نفهمی... چون فهمیدنش پایه افسردگیشه. وقتی می فهمی تو چیزی رو خوای که در عین حال نمی خوای و هیچ راه حلی هم براش وجود نداره، و با این حال پایین تنه ات آروم و قرار نداره، بهتر از اینی که سر ذهن من اومده نسیبت نمی شه...

- چی بگم. فعلا سوار شیم تا دیر به بقیه نرسیم. من که در حال حاضر بیشتر از هر اتفاق از این می ترسم که دیر برسیم و همه رو گرفته باشن و من بمونم تنها و مستاصل بیرون. با اینکه اِوینم به نوع خودش ترسناکه ولی اینکه فک کنی تو هم باید توش می بودی ولی نیستی از خود واقعیت اوین ترسناکتره. من که ترجیح می دم زندونی اوین واقعی باشم تا اینکه هر لحظه خودم رو تو اوین خیالی ای ببینم که به خاطر اینکه حس می کنم تنها تصادف ازش دورم کرده، ذهنم می ره توش...

- هوم موافقم

سوار تاکسی خطی ای شدن که یکی پیش از آنها سوارش شده بود. بعد از یکی دو دقیقه مسافر آخر هم نشست و ماشین راه افتاد.

- خب داشتی از دیشب می گفتی

- آخه مساله فقط مربوط به دیشب نیست. یه جای کار بطور پایه ای می لنگه...

- چی؟

- ببین بذار از خودم شروع کنم. رابطه برای من بر اساس یه سری حساب کتاب ساده ضرر مطلقه... اولش که کلی دلهره و فشار اول آشنایی و بعد که رابطه تون شروع می شه تا می آی به تن و روان طرف عادت کنی. تا ذهناتون بیان تو اصطکاهای دردناک صیقل بخورن و هماهنگ شن، حوصله ات سر می ره. اصلا همون اصطکاک هایی که واسه هماهنگ شدن دو تا آدم مختلف لازمه خودش آخرِ سردکننده است. لنی و اون دختر سوییسیه رو یادته تو خداحافظ گری کوپر؟

- آره

- دقیقا تا وقتی ماجرا سکسی بود که حرف هم رو نمی فهمیدن و سطوح زیر روحشون بالاجبار در فضاهای متفاوتی حرکت می کرد. متوجه حرفم می شی؟

- هوم... اما خُب دختر سوییسیه هنوز دوست داشت لنی رو. یعنی حتی بعد از یاد گرفتن زبان...

- شاید اما اگه از من بپرسی دیگه لنی واسش سکسی نبود. واسه همین می خواست ازدواج کنه تا شاید با چسبیدن به ریسمان پوسیده قدیمی ازدواج، سکسی بودن رو احیا کنه...

- چی بگم... منم یه جورایی با تو همدلم. تا جایی که دیدم و شنیدم هیچ رابطه ای اونی نیست که براش آدم می ره دنبالش... یعنی تو برای آرامش میری. فرار از استرس تنهایی ولی اونجا با انواع دیگری از استرس مواجه می شی که در نهایت اوضاع فرق چندانی نمی کنه. فقط وقتی یه مدت دوری از رابطه توهّم می زنی که اونوقع وضع فرق می کرد و می ری دنبالش و باز همون آش و همون کاسه...

- من که می گم مشکل از ذاتشه. یعنی رابطه سکسوال با یه آدم دیگه قراره هدفی باشه که در عمل برآورده شدنی نیست. یعنی از اولش تهش اتفاق خاصی برای روان آدم در نظر گرفته نشده. تنها چیزی که تو این سیستم طراحی شده اینه که ازنظر روانی توهّم بزنی که یه خبرایی اون ته هست... اما فقط همون توهّم. شاید به این دلیل که بعد از رسیدن بهش باز هم دنبالش باشی و حرص بزنی تا لحظه ای از عمرت رو از برای خدمت به نوع از دست ندی. ما گول می خوریم. حتی وقتی مثل من می دونی قراره گول بخوری بازم داوطلبانه می ری تا گول بخوری و آخر سر ته تهش یه لگد به زمین بزنی بگی بخشکه شانس.

- با اینکه به نظرم به این بدی هام نیست اما درک می کنم.

بقیه راه به سکوت گذشت و دختر که دم پنجره بود همه اش بیرون را نگاه می کرد. البته با این اطمینان که پسر زیاد در بند این حرفها نیست. پسر هر از چندگاه سرش را به طرف پنجره می چرخاند و نگاه دختر را تعقیب می کرد و بعد از لحظاتی کوتاه مایوسانه به روبرو خیره می شد. داشتند می رسیدند. امنیتی بودن جَو برای هر چشم نا آشنایی تابلو بود چه برسد به این دو نفر که بوی چندش آور این فضا را بارها چشیده بودند. ناخودآگاه دست هم را گرفتند. در حال پیاده شدن دیدند که بسیاری از چهره ای آشنا مشغول بالا بردن تراکم فضای نقطه ای خاص اند و آنها هم دست در دست هم به جمعیت نزدیک شدند. هنوز درست مستقر نشده بودند و پلاکاردها را بالا نبرده بودند که حمله برق آسایی آغاز شد. چند ثانیه ای طول کشید تا واقعیت را هضم کنند. باتوم بود که بالا و پایین می رفت و به سر کله دوستان عزیزشون کوفته می شد. اینبار تعداد پلیس های زن باتوم به دست به شدت چشم گیر شده بود. تا حدی که از تعداد تجمع کننده ها هم بالا می زد. معلوم بود پیشاپیش برای برخورد با تجمع روز زن اون سال حسابی برنامه ریزی کرده بودند. حمله چنان شدید و سبعانه بود که دسته به سرعت از هم پاشید. پسر و دختر تا به خودشون آمدند دیدند که دوان دوان در حال فرار اند. در حالی که برای سهولت در دویدن دستانشان را از هم باز کرده بودند، دوان دوان پشت سر هم توی یک فرعی پیچیدند. اول خیال کردند قصر در رفته اند؛ اما وقتی کمی توی فرعی پیش رفتند، پسر که اول سرش رو چرخانده بود متوجه تعقیب کننده قلچماقی شد. مرد قلچماق لباس شخصی تا متوجه نگاه پسر شد عربده زد که "ایست". اما آنها با حداکثر سرعت ممکن به دویدن ادامه دادند. پسر هن هن کنان بانگ بر آورد:

- ببین دوتاییمون رو با هم که نمی تونه بگیره... من کند می کنم تو برو

- چی می گی دیوانه... خوبه صحبتش رو کردیم و بهت گفتم که ترجیح می دم تو اوین واقعی باشم تا...

- ببین وقت نداریم یه کم منطقی باش وقتی یکی کافیه چرا عین دیوانه ها دو تا؟

- تازه اگه این رو هم قبول کنم چرا من نرم و تو بری؟ نکنه نقش مرد قهرمان فیلم هالیوودی که خودش رو سپر بلا می کنه تورم گرفته؟

در همین حین دوان دوان پیچیدند تو یه کوچه تنگ و ترش...

- اگه کسی قرار باشه فداکاری کنه فمینیستی تره که من که دخترم باشه. اونم برای تجمع روز زن. هم بر خلاف کلیشه مردِ فداکار زن مدیونه، هم معمولا با زنای جنبش زنان خیلی بهتر تا می کنن تا مردا...

- ببین مساله چیز دیگه است... تو اگه بذاری من رو بگیرن، شاید لطف بزرگی به من کرده باشی.

- لطف؟!

- آره لطف... من اون تو با خیال خوش اینکه تورو نجات دادم وارد پروسه بازجویی و شکنجه هاشون می شم. شاید این مساله باعث شه عاشقت بشم...

- خُب حالا چه اصراریه که عاشق شی؟

- شاید بشه بعد چند سال یه رابطه عاشقانه رو حتی شده برای یه مدت کوتاه تجربه کنم. طبق تجربه من تنها رابطه هایی بصورت واقعی در طولانی مدت عاشقونه موندن که تجربه یه مصیبت مشترک پشتش بوده...

- اونوقت من این وسط غازم؟ تو عاشق بشی من نشم چی؟

- عشق یه طرفه هم عالمی داره که من سالهای ساله ازش دورم...

- البته زیاد جدی نگفتم. فک کنم منم اگه یه مدت یکی به هر دلیلی تو ذهنم بره و بیاد به هر حال یه اتفاقاتی بیافته مخصوصا که هم الانش هم برام جذابی...

- یعنی قبول کردی؟

- نه... منظورم...

- ببین نزن زیرش تلویحا قبول کردی برو. وقت نداریم

مرد تعقیب کننده به ده متریشون رسیده بود و بین حرفهای تهدید آمیزش که لحظه به لحظه بلند تر می شد، هی تو بیسیم یه چیزایی می گفت. پسر گامهایش را کند کرد. دختر هم ناخودآگاه کند شد

- دِ برو دیگه...

دختر ایستاد و با چشمان ریزش که از پشت عینک ریزتر هم می شد به پسر که او هم طبعا ایستاده بود، خیره شد. جذابیت ناشی از ابهام چشمان ریز مثل همیشه پسر را گرفت؛ تعلیقی سکسی که ببینی در پشت نگاهش عشق است، نگرانی است یا حتی تحقیر است یا...؟، تنها محصول چشمان ریزی اینچنین می توانست باشد و بس. بعد مکث کوتاهی دختر شروع کرد به دویدن و دور شد. حتی سرش را برنگرداند تا ضربه های باتوم و خون فوران کرده از سر و صورت پسر و از همه جالب تر لبخند عجیبش را هنگام کتک خوردن، ببیند.

                                                                     *    *    *

دو ماهی می شد که تو بود. دیگه همه چی روتین و عادی شده بود جز وقتهایی که درباره همراهش در روز دستگیری بازپرسی می شد. می دانست که به راحتی می تواند با بردن یه اسم و دادن یه سری اطلاعات نامربوط سر و ته قضیه را هم بیاورد. ولی از همان اول با حالتی به شدت شک برانگیز به این سوال که طرفی که موقع دستگیری همراهت بود کی بوده، جواب داده بود:"بکشینم هم بهتون هیچی در این باره نمی گم". در واقع با این کارش خودش این مساله را تبدیل کرده بود به یکی از رکن های اساسی بازجوییش. هر چه می گذشت دلیل منطقی برای مقاومتش هم بیشتر می شد چون بازجوها به این نتیجه رسیده بودند که طرف باید شخص بسیار کلیدی ای باشد و اگر در این مرحله دختر را لو می داد، برایش دردسر حسابی ای درست می کرد. اما برادران بازجو هم با فشارها و کتکهایشان که با هدف مقر آوردنش اعمال می شد، در عین اینکه وقت خود را برای اطلاعاتی به این کم ارزش هدر می دادند، با شعله ور تر کردن یاد و عشق آن دختر در دلش، هدف او را هر روز بیشتر از دیروز برآورده می کردند. شاید به همین دلیل هم بود که برعکس همه که ظرف یکی دو هفته بازجوییشان تمام شده و با قرار وثیقه یا کفالت بیرون بودند، او را بعد از دو ماه و شش روز ول کردند. برعکس روال همیشگی که پنج شش عصر به بعد آزاد می کردند، او را 9 صبح فرستادند بیرون. حتما برای اینکه جریان سمبلیک استقبال که داشت تبدیل به یک سنت خطرناک می شد را خنثی کنند. طبعا هیچ کس دم در منتظرش نبود.

تشنه دیدنش بود. با حداکثر شتاب ممکن دربستی به مقصد خانه دختر گرفت. البته برنامه اش این بود که کرایه در مقصد باشد چراکه پولی در بساط نداشت. راه بسیار طولانی به نظرش آمد و او حتی لحظه ای جشم از روبرو برنداشت و اطراف خود را نگاه نکرد. بالاخره رسید. زندگ زد.

- بله؟

- یه دقیقه با چهار پنج تومن پول می آی پایین؟

- ...تو... مگه قرار نبود عصر...

- آره بابا من. اینم کرم جدیدشونه البته خوبیش این بود که یه نصف روزم شده زودتر در اومدم

- اومدم

دختر با پول آمد دم در و پسر پس از حساب کردن کرایه پشت سر دختر وارد شد.

- بشین

روی مبل ولو شد. دختر به سمت اتاق رفت و در آخرین لحظاتی که داشت به درون اتاق می پیچید پسر متوجه لباس خانه اش شد. بعد از چند لحظه دختر با شلوار جین و لباس آستین داری برگشت و اینبار لبخند روی چهره اش به شدت خودنمایی می کرد.

- خُب تعریف کن چه خبرا؟

- هیچ خبرام مثل همه است دیگه

- راستی بذار زنگ بزنم به بقیه بچه هام خبر بدم بیان یه مهمونی بگیریم به مناسبت خلاصیت

- نه اینکارو نکن می خوام اول کمی باهات تنها باشم

- هوم اگه حقیقتش رو بخوای منم این رو ترجیح می دم. حالا چرا تو یکی رو انقد نگه داشتن؟ نمی دونی چقدر عذاب وجدان کشیدم... همه اش با خودم می گفتم که تو به خاطر پسر بودن بیشتر تحت فشارشونی و این من بودم که باید اون روز می ذاشتم بگیرنم...

- نه مساله این نبود.

- پس چی بود؟

- ولش کن بعدا سر فرصت می گم

- هرطور راحتی. مشروب که می خوری؟

- بَه چه فکر خوبی...

بعد از اینکه کمی گرم شدند پسر آرام نزدیک دختر شد و آمد که در آغوشش بگیرد. اما تن دختر از میان بازوانش پس لغزید...

- الان نه... می شه؟

- ...

- منم می خوام اما آخه تنم؛ پرِِ مو... می خواستم امروز برم حموم به خودم برسم که تو برنامه استقبالت تر و تمیز باشم ولی تو قبلش اومدی...

پسر قبل از اتمام جمله عقب نشسته بود. دقیقا از لحظه ای که فهمید اشاره دختر به موهای تنش است و در حالی که دستهایش را زیر سرش می گذاشت به پشتی مبل تکیه زد.

- ناراحت شدی؟

- آره. اما نه از دست تو...

- دروغ نگو پس از چی؟

- از اینکه هیچوقت از عوارض این بساط رهایی نداریم

- کدوم بساط؟

- حقیقتش اینه که منم به محض اینکه فهمیدم حواس تو بجای من به تن خودته و بجای دیدن من از چشمای من خودت رو می بینی سرد شدم... مگه می شه بدون دیده شدن تحریک شد؟... تو بجای اینکه من رو ببینی خودت رو از چشمای من می بینی و این تصویره که می تونه تحریکت کنه نه من.

- شاید حرفت درست باشه اما دست خودم نیست که...

- می دونم و اینشه که بیشتر هم دردناک می کنه قضیه رو. تو من رو نمی بینی. من دیده نمی شم. من از لذت دیده شدن محرومم و برعکس تو همیشه دیده می شی و ذهنت لحظه ای خلاصی نداره و از لذت دیدن محرومی. همیشه زیر زره بین نگاه خودت یا حتی بدتر نگاه خودت از چشمای بقیه... هیچوقت دیده نشدن من رو سرد می کنه و همیشه دیده شدن تو رو. چه شروع خوبی برای هم آغوشی...

- بیا بجاش با هم سیگار بکشیم. سیگار بجای سکس به دلایلی که دست خودمون نیست...

- هوم

ناگهان صدای زنگ در بلند شد. لحظه ای هردو مردد ماندند که کی می تواند باشد؟ هنوز تردید کوتاهشان به سر نیامده بود که زنگ دوباره زده شد و دوباره و... هربار با فاصله های کمتر و مدت زمان بیشتر. دختر رفت گوشه پرده را کنار زد تااز پنجره ببیند کی می تواند باشد. از لای پرده چهره های ریشو برادران اطلاعاتی را نمی شد با کس دیگری اشتباه گرفت. پسر هم که در همین حین به او پیوسته بود زیر لب لندید:

- اَی واااااای... تو بد دردسری انداختمت. مث اینکه ول کردن من نقشه بود واسه پیدا کردن تو...

و در فرصت بین شنیدن اولین ضربه لگد به در تا شکسته شدنش و ریختن اطلاعاتی ها به درون خانه، در حالی که کاملا تحریک شده بود به آغوش پذیرای دختر که از نوک سینه های سفتش که روی پوست دنده های بیرون زده خود حسشان می کرد، پیدا بود او هم تحریک شده، لغزید...

نوشته شده توسط گامپاگن در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 |