اگربخوای طبق کلیشه داستان را شروع کنی اینطور می شود که صبح اول صبح بعد از اصلاح صورت دول آقای جیم شکفت. این نکته حائز اهمیت است که درست چند لحظه پیش از شکوفایی اسطوره ای، آقای جیم داشت به سبیلش نگاه می کرد. حس می کرد این نوک بناگوش در رفته اش بهش ابهت مردانه ای داده و با تصور اینکه باز هم نگاه های خریدارانه خانم منشی های شرکت را خواهد خرید، کلی حال کرده و آلش بطور کامل برخاسته بود. پروسه مُردن با توجه به شدت خونی که آلت دهان گشوده اش قی می کرد، زیاد طول نکشید و در حین مرگ به تنها چیزی که فرصت کرد فکر کند این مساله بود که با وجود شباهت دول به غنچه، چطور به فکرش نرسیده بود که چنین قابلیتی در آن نهفته باشد. هرچند این غنچه با غنچه های ظریف گلهایی که بطور معمول آدمها می بینند، متفاوت است و تنها گیاه شناسی که با گیاهان گوشتخوار هم آشنایی داشته باشد، می توانست از همان اول متوجه این مساله شود. خونی که فوران می کرد، به دلیل همراهی با اسپرم رنگش به صورتی می زد و لِزجت بیشتری از خون معمولی پیدا کرده بود. به هر حال طی پروسه ای بطور متوالی دول شکفت، و در حین خونریزی صورتی گردی ازآن متصاعد شد و بوسیله فن دستشویی بیرون رفت و آرام آرام آقای جیم مُرد و گلی که گرده افشانی اش را کرده بود، مثل همه گلهای دیگر خشکید.
* * *
ملیون ها گرد خارج شده از دریچه هواکش مثل همه همسنخ هایشان پخش شده و در نهایت اکثرشان روی سطوح مختلفی نشستند که از ملیون ها شاید هم میلیاردها تعدادی زیادی روی خاک نشسته و قرار بود سرنوشتی مشابه هاگهای خاک نشین پیدا کنند. اقلیتی چون ویروس های غیر فعالی پراکنده در هوا، وارد ریه دیگرانی شدند که به خیال خودشان داشتند هوای حیات بخش را حریصانه به درون می کشیدند.
* * *
پسرک دست مامان را چسبیده بود و مثل همیشه به دلیل تفاوت ارتفاع با مامان با جهانی متفاوت روبرو بود. یکی از عناصر اصلی تشکیل دهنده دنیای پست او باغچه روبروی در خانه شان بود که در آن پوشش گَرگرفته و تُنُک چمنْ یک نهال فزرتی را در بر گرفته بود. اما اینبار چیز تازه ای به تصویر همیشگی اضافه شده بود: یکی نهالچه ده پانزده سانتی کبود رنگ که آوندهای تغذیه کننده به طرز غریبی دورتادور ساقه نمایان بود و آن ساقه به نسبت کلفت کلاهکی قارچ مانند را به راحتی بالای سر خود نگه داشته بود. البته پسرک قدرت تشخیص اینکه آن کلاهک غنچه است یا کلاهک قارچ را نداشت. هرچند رنگ غیر سبز آن بیشتر به قارچها می مانست. با صدای جیغ جیغوی خود توجه مادر را به این ذی حیات عجیب الخلقه جلب کرد. مامان خم شده و به آنچه پسرک نشانش می داد خیره شد. سپس در حالی که جلوی چشمان پسرک را گرفته بود و به زور می کشیدش جیغ زنان دور شد. فقط به خاطر فداکاری مادرانه بود که توانست با قدرت اراده جلوی غش کردن خود را بگیرد.
* * *
آقای لام مثل همیشه زیر دوش برگشته بود سمت آینه قدی حمام و به دول آویزون خود نگاه می کرد. زنگوله منحوس همیشگی که به خاطر عدم تقارن معمول در اندازه دو تخم، با کج شدن ابلهانه اش به او دهن کجی می کرد. زنگوله ای که حتی تنها خاصیت زنگوله یعنی دنگ دنگ کردنِ بعضا خوش نوا را هم نداشت. ناگهان دولش بعد از سالها شروع کرد به خود به خود برخاستن. نه اینکه اخته شده باشد ولی معمولا با خود ارضایی اجازه ی خود مختاری به دولش که از نظر خودش برایش عواقب داشت، نمی داد. در هر حال دولش برخاست و با تعجبی بیشتر شاهد پدیده غریب شکفتن آن هم بود. به تنها چیزی که آقای لام در آن فرصت کوتاه باقی مانده تا مرگ ناشی از خونریزی صورتی خود فکر کرد، این بود که هیچگاه دولش را به این زیبایی ندیده بود.
* * *
مامان پسرک با دوست پسرش که در سوپر سر کوچه کار می کرد بر گشت کنار باغچه. اما با صحنه ای حتی عجیب تر از اول روبرو شد. جای آن دول جوانه زده را گل شکلا گوشتخوار شکفته ای گرفته بود. با کمی دقت هردو در این ایده اتفاق نظر داشتند که شکل گل نهایی کاملا بر دول مانند بودن غنچه دلالت دارد. دوست پسر مامان پسرک به قصد بوییدن خم شد و ناخودآگاه تعدادی گرده-هاگ-ویروس را به درون کشید. گرده-هاگ-ویروسهایی که یکی شان ابتدا برای بری کردن او صلاحیت لازم برای دوست پسر مامان پسرک بودن و در نهایت بری کردنش از قدرت تنفس هر چیزی از جمله همان گرده-هاگ-ویروس، کافی بود. نکته ای که ذهن مادر پسر بچه را قبل از برگشتن به خانه و روبرو شدن با جسد پسرکش با دولی شکفته و غرقه در خون خود در رختخواب، مشغول کرده بود، نابودی تقریبی پوشش تُنُک چمن و زرد شدن خارج از فصل برگهای درختچه باغچه مورد نظر بود. و وقتی بی خبر از اینکه قرار است پشت دخل سوپر با جسدی دیگر با خِشتکی خونین بجای دوست پسر سابقش روبرو شود، مویه کنان برای گرفتن کمک از او به سمت سر کوچه می شتافت، با وجود سوگواری شدیدش نتوانست نظام جدید حاکم بر باغچه را نادیده بگیرد: درختچه کاملا خشکیده بود و تعداد زیادی دول جوانه زده جای پوشش چمن سابق را گرفته بودند. حتی چندتایشان شکفته و در حال قی کردن ترکیب صورتی خون و مایعی سفید بودند که با توجه به دیگر شواهد و بر اساس ظاهر لزج آن می شد حدس زد چیست.
* * *
در حالی که دولها به سرعت شکفته و تکثیر می شدند و در نتیجه تعدادشان بطور تصاعدی در حال افزایش بود، دیگر هیچ بدنی چسبیده به دول در سرتاسر کره خاکی یافت نمی شد. یک کلنی بزرگ از زنان بی خبر از وجود هزاران هزار کلنی مشابه روی تپه سبز عظیمی جمع شده بودند و با حیرت به برهوت تا بی نهایت گستره ی پیش از این سرسبز و پر از پوشش گیاهی ای نگاه می کردند که تا چشم کار می کرد مملو از دولهای شکفته و نشکفته بود و تپه سبزشان را محاصره کرده بود. همه در اینکه می خواستند مقاومت کنند متفق القول بودند اما به ذهنهایشان ایده های متنوعی می رسید: از بکار بستن بیل و کلنگ در مقابل دولهای روییده از زمین و عقب راندنشان با استفاده از مقاومت فیزیکی تا معاشقه با آنها برای حفظ بشریت یا حتی دیدن تاثیر این حرکت بر روی نابودی این رُستنی های شوم. به هر حال همه شان می دانستد تکلیف عشق و نفرت همیشگی یا حتی تکلیف بداهت فرض وجود چنین عشق و نفرتی با این جنگ آخر الزمان یکسره خواهد شد...