- گریه نکن خب...
- نمی تونم. خاله منم جزو اعدامیاشون بود. همین روزا بود که خبر دادن بیاین لباساشو ببرین... بیچاره دخترهم بود. می دونی که...
- آره ادامه نده حتی نمی خوام تصورش بیاد تو ذهنم
- تازه من فقط واسه خالم گریه نمی کنم. واسه اون همه آدمایی که این دردی رو که ما کشیدیم کشیدن هم زجر می شکم چراکه دقیقا می فهممم چی کشیدن...
حرفی نداشت که بگوید. خودش هم بغضش گرفته بود و نمی دانست چطور آرامش کند. تنها به نوازش کردن موها و بوسیدن قطرات اشکش ادامه داد . ناگهان فکری به ذهنش رسید.
- بیا واست یه قصه بگم اصلا
- چه قصه ای آخه؟ اونم تو این حال بد؟
- اگه بگم گوش می کنی؟
- اخه...
- یعنی گوشاتو می گیری؟
- نه خب...
- پس گوش کن:
"می ترسید. بیشتر از همه شب هایی که قرار بود شکنجه شود. یاد حرفهای مادرش افتاده بود که همیشه سعی می کرد آن شب کذایی را برایش شبیه سازی کند تا از ترسش و عوارض شوک آن شب بکاهد. بیچاره مامان؛ کابوسی را از آن شب خودش سالهای سال به روح کشیده بود. پدر یک مرد 35 ساله بود که تا آن شب زن ندیده بود و مامان دختری 12 ساله. پدر حتی ناز و نوازش هم بلد نبود و مامان فکر می کرد این تنها یک بازی جدیده و چه بازی وحشتتناکی؛ وحشتناک و خشن؛ خشن و دردناک؛ دردناک و آغشته به بوی خون. هنوز هم که هنوز است از تصور لمس خشنِ پوست به اندازه کودکی لطیفِ مامانْ بوسیله دستان به اندازه ده ها سال جان کندن در کوره پزخانهْ زبر و پینه بسته پدرْ تنش مورمور می شد. مامان احتمالا به دلیل داشتن این خاطرات نقش بسته در ذهنش از گذشته، از روزهای اول بلوغ سعی کرده بود ذهن او را برای چنین شبی آماده کند. مادر گفته بود که درد مال اوایل است و به محض زاییدن یک بچه دیگر چیزی حس نخواهد کرد. مادر گفته بود حتی زمانی می رسد که زمان کار می توانی به برنامه های فردایت فکر کنی؛ پس از شب اول نترس و آن زمان سعی کن به آینده ای فکر کنی که دیگر از این خبرها نیست و با این امید درد آن شب را تحمل کن. گفته بود که طرف لااقل تورا دوست دارد. اما مگر پدر مادر را دوست نداشت؟ مادر در جواب این سوال به تغییر دوره زمانه و فهم و شعور مردم اشاره می کرد. اما هرطور که حساب می کرد شرایطی که مادرش از آنها حرف زده بود، با امشب فرق داشت. مردی می آمد که دوستش نداشت. مردی که می خواست او به جهنم واصل شود. مردی که می خواست از او به خاطر تمام کمبودهای زندگی اش انتقام بگیرد. سلول سلول مخصوصی بود؛ وسیعتر و پرنورتر از سلول های انفرادی.ظهر یک دست تشک و ملافه آوره بودند گذاشته بودند گوشه سلول. اما با این اوصاف بسیار با تصور هر دختری از حجله فرق داشت. امروز بعد ماهها اجازه گرفته بود حمام کند. اما نکرده بود. یعنی شوهر یکشبه اش به این چیزها مثل بوی گند تن توجه می کرد؟ بعید می دانست. دعا دعا می کرد فاصله بین زفاف و دار هرچه کمتر باشد. از افکاری که آن بین به مغزش هجوم می آوردند می ترسید. هرچه با خود کلنجار می رفت نمی توانست تصمیم بگیرد که چه عکس العملی نشان دهد؟ غریزه مخالف خوانی با زورگویی را تا حد ممکن ارضا کند و تا پایان ماجرا با کتک و زور مقاومت کند؟ یعنی با این کار لذت آن شب را هم برای طرف حرام می کرد؟ با توجه به روحیات سادیستیکی که در این خراب شده دیده بود بعید می دانست نتیجه معکوس ندهد و بر لذت طرف افزوده نشود؛ یا اصولا شل بگیرد تا هرچه زورتر تمام شود. در اینصورت از خودش می ترسید. امکانش زیاد بود بدنش خیانت کند و لذت جسمی ببرد شاید حتی ارگاسم شود. لعنت به این تن لعنتی؛ در حالی که روحش هیچ جا وا نداده بود، ممکن بود آخرین روزش را به همدستی لذتناک با خصمْ آلوده کند؛ همنوای ای خیانت آلود در کشاکش لذت. با این حال امید زیادی داشت به این که با مردی زن ندیده و خروس صفت طرف شود که از تن زن چیزی نمی داند؛ در نتیجه اصولا بلد نباشد او را وارد میدان کند و با تنها چند دقیقه تلمبه زدن یک طرفه کارش ساخته شود. با همه این تصور عکس العمل های احتمالی که از ذهنش می گذشت، بعید می دانست در عمل جز از نخاعش عکس العمل خاصی بر بیاد که اصولا عملی خودآگاه نمی شد که برای آن برنامه ریزی کند. دردناکی این لحظات در این بود که داشت در ذهنش بارها و بارها به او تجاوز می شد. کاش می توانست فکر نکند و این تصور ذهنی انواع تجاوزها تمام می شد. رفت سمت رختخواب. ناخودآگاه برای اینکه برای خود مشغولیتی ایجاد کند شروع کرد به مرتب کردن ملافه. مثلا قرار بود این ملافه سفید وقتی آغشته به خون شد، سند تضمین جهنمی بودنش را به بیرون از سلول و نزد مسئولین آن دنیا منتقل کند. لحظه ای با خود فکر کرد اگر بهشت جایی است که زندانبانان او می روند، چه بهتر کاری می کردند که پیش آنها نباشد. چه مزخرفاتی؛ او که به این چرندیات باور نداشت؛ ناسلامتی مارکسیست بود. لبخند تلخی زد. با خود فکر کرد که چقدر خوب بود ابزاری می داشت که خودش کار را تمام کند تا در آخرین روز هم به این قوم اشقیا دهن کجی کرده وآخرین جفتکش را می زد. چند باری در گذشته جزو جیره شان خیار بود اما آنروزها نهایت اعدام خود را متصور بود نه این مراسم مزحک تعیّن آخرت. از صبح چند باری با انگشتان خود سعی کرده بود کاری کند؛ اما از انگشتان ظریف و کوچکش آبی گرم نشده بود. مامان بیچاره. چه حالی می شد وقتی مهریه را می بردند در خانه. این را شکنجه گرش امروز گفته بود. وقتی مثلا در پوشش چانه زدن سر مبلغ مهریه آمده بود کمی احساسات سادیستیک خود را فرو بنشاند. موفق هم شده بود. چقدر التماسش کرده بود؛ اما جواب شنیده بود که "مهریه از احکام اسلام است و کاریش نمی شود کرد" و در نهایت شکنجه گر محترم خودش برایش ده هزار تومان مهریه تعیین کرده بود. مامان پیر و کم شن و سالش؛ همان چیزی که سالها کابوس خودش بوده و در نتیجه به کابوسی که برای دخترش می دید هم تبدیل شده بود، تحقق پیدا می کرد."
با صدای گریه از مود خود بیرون آمد.
- بس کن این داستان تو که حالمو داره بدتر می کنه.
- تا آخرش بشنو.
"چند ساعتی گذشت. در سلول با صدای جیری باز شد. لرزید. صدای پاهای درون سلول پیچید و در سلول با صدای جیری راه بازگشت انعکاس صدای پاها را سد کرد. جرات نداشت سرش را بالا بگیرد. از همه چیز می ترسید؛ از خشونت؛ از خون؛ از سکس؛ از تصور قیافه طرف از تصویر شکسته خودش با رانهای خونین...
- سلام
اگر هم می خواست جوابی بدهد دهنش برای جواب باز نمی شد.
- نمی دونم چه تصوری از من داری اما نترس من اونی نیستم که فک می کنی.
یعنی یک بازجوی دیگر؟ دیگر حرفی برای گفتن نداشت آنها هم خوب می دانستند.
- کی هستی پس؟ چی می خوای؟
- ببین اگه دقیقتر بخوام بگم من قراره اونی باشم که تو فک می کنی؛ ولی نیستم.
منظورش را نمی فهمید. این بازیْ جدید بود؛ اما نمی فهمید در این روز آخر چه معنی داشت؟ نگاه پرسش آلودش را برای اولین بار بالا گرفت و با صورت جوانی که ریش های تنک بوری آنرا قرا گرفته بود، روبرو شد.
- بذار برات توضیح بدم. من کسیم که قراره امشب با تو... تا بری جهنم. اما من این قصدو ندارم
- چی؟
- من دوسِت دارم؛ مدتهاست و می خوام بری بهشت تا اونجا باز ببینمت.
مدتی سکوت لازم بود تا بتواند حرفهای طرف را برای خود تحلیل کند
- یعنی تو نمی خوای...
- نه نمی خوام
- جواب مافوقاتو چی می دی؟ اونا منو عقد یکی دیگه می کنن و تا منو راهی جهنم نکنن ول کن نیستن
- فکر اینشم کردم
در حین گفتن این جمله آستین پیراهنش را تا کتف بالا زد و یک چاقوی تیه کوتاه از زیر جوراب بیرون کشید. با این بازومو زخم می کنم و با خون اون هم تن تورو خونی می کنم هم ملافه ای که قراره از اینجا ببرم بیرون.
ترسش ریخته بود. حتی از سکس.
- نگشتنت؟
- چرا
- پس این چاقو رو چطور رد کردی
- بهشون گفتم شاید تمکین نکنی و لازم بشه...
لرزش خفیفی به اش دست داد. سرش را پایین انداخت و به مرز موزاییکها خیره شد. چه فاجعه ای از سرش گذشته بود.
- آخه پسر واسه چی اینهمه برای خودت دردسر درست می کنی؟
- چون دوسِت دارم و می خوام بری بهشت
- بهشت چیه؟ از این خبرا نیست. اینا فقط دل خوش کُنک واسه جوونایی مثل تواِه. هدفشون اینه که تنها چیزی که دارین رو فدای امیالشون کنی یعنی زندگیتون
- سس. ممکنه بشنون. البته خوب رلمو بازی کردم. بعید می دونم گوش کنن ولی به هر حال احتیاط کن
- یعنی هیچ میل جنسی ای به من که مثلا زن عقدیتم نداری؟
- چرا. خیلی زیاد. ولی نمی خوام فقط یه شب باشه. می خوام تو بهشت تا ابد باهات باشم. راستی سعی کن سرو صدای سکس را در بیاری.
- آخه بلد نیستم...
- چه می دونم جیغ و ویغ کن.
در حینی که داشت مثلا سرو صدای سکس را باز سازی می کرد، پسر جوان روی بازویش خراشی ایجاد کرد و رفت سراغ ملافه. خوب که ملافه خونی شد، برگشت طرفش.
- ببین... شرمنده ولی باید یه جاهایی از تن تورو هم خونی کنم...
پاهایش را از هم باز کرد واجازه داد کارش را بکند. بعید نمی دانست پسرک در حین دستمالی تحریک شود و نتواند خودش را کنترل کند. با خودش تصمیم گرفته بود در این صورت خودش هم همکاری کند. پیش خودش فکر کرد این می تواند پاداشی باشد به حسن نیت این جوانک در آخرین لحظات. به علاوه که دوباره سکس در ذهنش به همان تعریف ماتریالیستی اش بازگشته بود. اما پسر در حالی که سرخ شده بود و عرق از سر و تنش سرازیر بود، جز آغشتنش به خون کار دیگری نکرد. بیچاره؛ با این سرو صدای آه و فغان باید شدیدا تحریک شده باشد.
- چطوری تونستی قانعشون کنی؟
- زیاد کار سختی نیست قانع کردن رئیس؛ اونم وقتی عشقت هم واقعی باشه. اونا دل یه مامور معتقد و خوش سابقه رو برای یه همچین کار پیش پا افتاده ای زمین نمی اندازن.
- به هر حال ممنون
- نیازی به تشکر نیست بهشت می بینمت و رسیدن به معشوق بهترین پاداشه
- من که چنین فکری نمی کنم. اما تو پسر پاکی به نظر می آی؛ مراقب خودت باش.
- می بینیم همو؛ حالا می بینی. من دیگه برم؛ مشکوک می شن
- راستی یه خواهش
- امر کنین
- ماجرای اینکه اتفاقی برای من نیافتاد رو برای مامانم تعریف کن. بهش بگو شوهر من تو بودی و کاری هم نکردی.
- حتما
با نگاه حرکاتش را تعقیب کرد تا ملافه خونی را جمع کرد و زد زیر بغل. بعد از بستن بازویش با تکه پارچه ای که همراه داشت، آستیتش را پایین کشید و رفت سمت در سلول.
- کف دست و مُچات هنوز خونیه...
- ایراد نداره باید طبیعی باشه.
قبل از باز کردن در سلول به چشمانش زل زد.
- نگران نباش. بهشت جای خوبیه
سری به تایید تکان داد. دلیلی نمی دید مخالفت کند.
- مراقب خودت باش فکر نکنم وسط این گرگها دووم بیاری
- نه اینها یه سری اشتباهات فردیه که مسئولینش جواب پس می دن. بالاخره امام خودش به حسابشون می رسه.
نتوانست جلوی لبخند تلخش را بگیرد. باز هم دلیلی نمی دید بحث کند. جوانک در را باز کرده بود. با مهربانی اندام نحیف جوانک را بر انداز کرد و گفت:
- خداحافظ
جوانک در حالی که در را می بست به چشمانش زل زد و گفت:
- من ترجیح می دم بگم به امید دیدار."
- تموم شد؟ اینکه با داستان من فرق داشت.
- یعنی واست فرق می کنه؟
- نه!