صحنه اول (شاید هم دوم)
سه نفر روبروی خیل عظیمی از دیگران ایستاده اند. دیگران نگاه های معصومانه و زیرزیکری شان را به سه نفر روبرویشان می اندازند. یکی از آن سه نفر دستهایش را پشتش گرفته و مغرورانه به خیل دیگران نگاه می کند. یکی دیگر که کلاه کپی دارد، آنرا روی سرش می چرخاند و یکی از آن خیل عظیم را انتخاب می کند. آنکه انگشت اشاره ی نشانه رفته به سمتش انتخاب شدنش را تایید می کند، در حالی که شاد است، ریز ریز می دود و می رود پیش پسر کلاه کپی به سر می ایستد. نوبت آنی است که دست هایش پشتش است. از هم بازشان می کند و انگشتش را با تبختر به سمت یکی دیگر از آن خیل عظیم می گیرد. حال نوبت من است. مثل همیشه دوقلوهای کله گنده با نگاه هایشان مطیعانه دم تکان می دهند. البته می دانند(اگر هم نمی دانند باید بدانند ابله ها) که کسی آنها را نخواهد کشید و به من حق می دهند حالا حالاها برای کشیدنشان صبر کنم. لحظه ای به سرم می زند. در میان بهت همه یکی شان را می کشم و منتظر نوبت بعدی می شوم تا دومی را هم به تیم گل کوچیکی که کاپیتان آن ام اضافه کنم. آن روز تا جایی که جا دارد می بازیم؛ گل باران می شویم. آنقدر مفتضح که دیگر نمی گذارند هیچوقت کاپیتان تیم های گل کوچیک زنگ ورزشمان شوم. زنگ تفریح بعد دستهایم به خاطر پاک کردن اشکهای شرمشان از گونه هایشان همانمقدر سیاه تر می شود که گونه های آنها سفید تر.
صحنه دوم (شاید هم اول)
در راه مدرسه ام و سرسری به همه جا سرک می کشم. در حین بازیگوشی هایم ناگهان چشمم به ساقه درختچه ای جلب می شود. اواخر زمستان است و تازه آبی زیر پوست شاخه آمده اما هنوز جوانه نزده. جای جوانه ها به صورت گره های ریزی روی ساقه برجسته شده است. از نظر تکنیکی جان می دهد برای اصابت به کف دست. این را در چشم بر هم زدنی در ذهن روی پوست خودم شبیه سازی می کنم: جواب می دهد؛ [س]پس بدون لحظه تردید شاخه را می کنم و ساقه های اصافه را از اطرافش روفته و ترو تمیزش می کنم. تنها برای گذاشتن کیف وارد کلاس می شوم و به سرعت بیرون آمده و به همراه ترکه دم در کلاس منتظر می مانم. با دیدن معلم چوب را به او می دهم. نگاهی غریب، آمیخته ای از شماتت و همراهی را چند ثانیه ای به تخم چشمانم می دوزد. شاید در نگاهش این باشد که "کثیفی. اما من هم هستم. پس همدستیم. همدستانی کثیف. و این کثافتت را در ذهن من نظافت می کند!". سر کلاس تکالیف را ازمان می خواهد و من طبق معمول کامل تحویلشان می دهم. دوقلو های کله گنده طبق معمول گند زده اند و در حالی که مثل همیشه کله های سیاهشان روی گردنهای باریکشان لق می زند، فرمان فراخوانده شدنشان به پای تخته را با سلانه هایی مطیع اجابت می کنند. با ترکه گره دار و منعطف آنقدر می زندشان که چشمهایشان از اشک خشک و دستهایشان از خون خیس می شود. آنقدر که دیگر هیچوقت تکالیف من هم کامل نخواهد شد.