هوا رو به گرمی بود ولی لباسش به هر حال برای صبح به این زودی کمی سبک بود. تاکسی ها به صف ایستاده بودند اما پسر حرکت خاصی برای سوار شدن نمی کرد چراکه منتظر کسی بود. مثل همیشه در این بازه حساس دلپیچه اش گرفته بود و احساس نیاز به توالت شدیدا آزارش می داد. اما دیگر کار از کار گذشته بود و باید تا آخر با همین دلپیچه سر می کرد. شاید از سر استرس شاید هم به دلیل دلپیچه ناخودآگاه مسیر ثابت و کوتاهی را متناوبا می رفت و بر می گشت. در مسیر حرکت روی محل قرار گرفتن پاهایش نسبت به موزاییک ها دقیق می شد. هرچند که نظم خاصی را رعایت نمی کرد، سعی اش بر این بود که تا حد ممکن تعداد بیشتری از خطوط تقاطع درز بین موزاییک ها را با هر قدمش قطع کند. تنها زمانهایی که می خواست دور بزند سرش را بالا می گرفت و به مسیری که همراهش به احتمال زیاد از آن می آمد، نگاهی می انداخت. بالاخره دیدش که با قدمهای کوتاهش پیچید توی خیابان. بسیار با تومانینه گام های کوچکش را بر می داشت و نزدیک می شد. با نگاه تخمین زد دو سه دقیقه ای رسیدنش طول می کشد و سرش را پایین انداخت و به قدم روی رفت و برگشتی اش باز گشت. تنها تفاوتی که کرد این بود که در ادامه در لحظه دور زدن او را نگاه می کرد و با نگاه فاصله ای که هر لحظه کوتاه تر می شد را تخمین می زد. وقتی تا حدی نزدیک شد که کفش های کتانیِ به همان نسبت پاها کوچک و عینک به نسبت شماره بالایش هم قابل تشخیص شد، ایستاد و با لبخند چند ثانیه باقی مانده تا رسیدنش را به او خیره شد.
- چطوری؟
- کمی استرس دارم
- پس خیلی قهرمانی. دل من که داره به شدت به هم می پیچه...
- چشماتم خماره...
- دیشب باز نخوابیدم
- وقتی می گی باز بعنی که... همون مشکل همیشگی
- آره باز هم خود ارضایی و بازم احساس تنهایی عمیق و در نهایت افسردگی...
می بینم که رهبر معظم انقلاب ایده حقیر را مورد التفات قرار داده و امسال را سال نو آوری و شکوفایی تعیین فرمودند. امیدوارم آخر و عاقبت همه مان در این سال عزیز به خیر بگذرد...