به شدت تمایل دارم این آخرین چیزی باشد که درباره ی انتخابات می نویسم. در حین بحث های جاری نکاتی برای من درباره مکانیزم تصمیم گیری ذهنی ام آشکار شد که فرای این انتخابات شرح و بسطشون برام جالب از آب در اومد. بر اثر ور رفتن با ذهنم به این نتیجه رسیدم که در من دو گرایش برای تبیین رفتارها وجود دارد که این دو را بر اساس تعریف اخلاق خطاب می کنم. بعدا با ریز شدن در نحوه ی مباحثه دیگران متوجه شدم این مساله درباره ی دیگران هم صادق است و در آنها هم می شود این دو گرایش را با غلظت های مختلف دید. یکی از این گرایشها گرایش اخلاقی مطلق است و دیگری گرایش اخلاق عملگرایانه. تفاوت این دو نوع اخلاق در نحوه برخوردشان با مسائل است. اخلاق مطلق شامل گزاره هایی تجریدی است که بر اساس تایید یک عمل، رد عملی دیگر یا حتی ممتنع بودن نسبت به یک فعل، اما با گزاره ای قطعی و واضح بنا شده است. اما یک نکته: قدرت گزاره های سلبی در اخلاق مطلق بسیار بیشتر است. در واقع شاید بشود اینگونه گفت که اخلاق مطلق بیشتر بصورت خط قرمزهایی سلبی تبیین می شود(گزاره های ایجابی اخلاق مطلق وقتی در تعارض با رویکرد عملگرایانه قرار می گیرند، قابل تغییر و چانه زنی اند چرا که گرایش به سمت تبرئه ی سکون، به کمک توجیه نفی عمل مطلوب بر اساس اخلاق عملگرا می آید).
اما اخلاق عملگرایانه در مواجهه با تصمیمگیری های اخلاقی، در برگیرنده ی نوع دیگری از رویکرد است. در این گفتمان اخلاقی آنچیزی که مهم است بیشترین خیر ناشی از عمل است. در یک سر طیف این گفتمان خیر تنها برای خود فرد تعریف می شود که ما به عملگرایی عاری از اخلاق می رسیم؛ و در سر دیگر طیف بیشترین خیر برای بیشترین افراد که عملگرایی را به واژه اخلاق آراسته و اخلاق عملگرایانه را به عنوان رویکردی قابل احترام و انسانی پایه ریزی می کند...
http://kalaghsiahe.blogfa.com/post-89.aspx
در کشاکش تعویض لباس
کشاکشی که بازوان نخینش* را به بازی نمایانی های ثانیه ای می کشاند
هیچ کم ندارد الا خواب جامه ای از بوسه های داغ
پ ن: * همونطور که دیدن این عبارت به دلیلی اعمال حق کپی رایتِ صاحب مادی و معنویش سانسور شده بود که با اعلام رضایت ایشون این قسمت صرف نظر نکردی به جایش برگشت
صحنه اول (شاید هم دوم)
سه نفر روبروی خیل عظیمی از دیگران ایستاده اند. دیگران نگاه های معصومانه و زیرزیکری شان را به سه نفر روبرویشان می اندازند. یکی از آن سه نفر دستهایش را پشتش گرفته و مغرورانه به خیل دیگران نگاه می کند. یکی دیگر که کلاه کپی دارد، آنرا روی سرش می چرخاند و یکی از آن خیل عظیم را انتخاب می کند. آنکه انگشت اشاره ی نشانه رفته به سمتش انتخاب شدنش را تایید می کند، در حالی که شاد است، ریز ریز می دود و می رود پیش پسر کلاه کپی به سر می ایستد. نوبت آنی است که دست هایش پشتش است. از هم بازشان می کند و انگشتش را با تبختر به سمت یکی دیگر از آن خیل عظیم می گیرد. حال نوبت من است. مثل همیشه دوقلوهای کله گنده با نگاه هایشان مطیعانه دم تکان می دهند. البته می دانند(اگر هم نمی دانند باید بدانند ابله ها) که کسی آنها را نخواهد کشید و به من حق می دهند حالا حالاها برای کشیدنشان صبر کنم. لحظه ای به سرم می زند. در میان بهت همه یکی شان را می کشم و منتظر نوبت بعدی می شوم تا دومی را هم به تیم گل کوچیکی که کاپیتان آن ام اضافه کنم. آن روز تا جایی که جا دارد می بازیم؛ گل باران می شویم. آنقدر مفتضح که دیگر نمی گذارند هیچوقت کاپیتان تیم های گل کوچیک زنگ ورزشمان شوم. زنگ تفریح بعد دستهایم به خاطر پاک کردن اشکهای شرمشان از گونه هایشان همانمقدر سیاه تر می شود که گونه های آنها سفید تر.
صحنه دوم (شاید هم اول)
در راه مدرسه ام و سرسری به همه جا سرک می کشم. در حین بازیگوشی هایم ناگهان چشمم به ساقه درختچه ای جلب می شود. اواخر زمستان است و تازه آبی زیر پوست شاخه آمده اما هنوز جوانه نزده. جای جوانه ها به صورت گره های ریزی روی ساقه برجسته شده است. از نظر تکنیکی جان می دهد برای اصابت به کف دست. این را در چشم بر هم زدنی در ذهن روی پوست خودم شبیه سازی می کنم: جواب می دهد؛ [س]پس بدون لحظه تردید شاخه را می کنم و ساقه های اصافه را از اطرافش روفته و ترو تمیزش می کنم. تنها برای گذاشتن کیف وارد کلاس می شوم و به سرعت بیرون آمده و به همراه ترکه دم در کلاس منتظر می مانم. با دیدن معلم چوب را به او می دهم. نگاهی غریب، آمیخته ای از شماتت و همراهی را چند ثانیه ای به تخم چشمانم می دوزد. شاید در نگاهش این باشد که "کثیفی. اما من هم هستم. پس همدستیم. همدستانی کثیف. و این کثافتت را در ذهن من نظافت می کند!". سر کلاس تکالیف را ازمان می خواهد و من طبق معمول کامل تحویلشان می دهم. دوقلو های کله گنده طبق معمول گند زده اند و در حالی که مثل همیشه کله های سیاهشان روی گردنهای باریکشان لق می زند، فرمان فراخوانده شدنشان به پای تخته را با سلانه هایی مطیع اجابت می کنند. با ترکه گره دار و منعطف آنقدر می زندشان که چشمهایشان از اشک خشک و دستهایشان از خون خیس می شود. آنقدر که دیگر هیچوقت تکالیف من هم کامل نخواهد شد.
نمی دانم چطور از پسش بر آمده بودم. اما به هر حال شده بود. فکر کنم آرامبخش ها همراه آن آمپول مرفینی که زیر آلتم زده بود در راحتی کار تاثیر زیادی داشت. ابته با همه این تدابیر درد وحشتناکی است. به آلتم بریده شده ام پشت کرده و به طرف چاه حمام بر می گردم. خونی که از جای خالی آلت جاری است تازه رسیده دم چاه و یواش یواش دارد سرازیر می شود توی آن. دردم آنقدر شدید است که به زحمت یک آمپول بی حس کننده نووکایین که از قبل واسه همچین موقعی در نظر گرفته بودمش را از روی کانتر برداشته و می زنمش به منطقه. هرچند می دانم به دلیل باز بودن سیکل جریان خون در آن منطقه مقدار زیادی از محتوی آن هدر خواهد رفت. سرتا پایم را شیو کردم و این شامل قسمت بدن که معمولا پر از موهای زبر و ناجور است هم می شود و در نتیجه کار تزریق به منطقه آلت به نسبت ساده شده. بعد از اتمام کار تزریق بر می گردم به دنبال کردن مسیر جریان خون به طرف چاه. احساس می کنم جریان خوب نیست. خون به نسبت غلیظ است و شیب کف حمام برای جاری شدن آب که رقیق تراست طراحی شده نه خون خالی. به ضرب و زور خودم را می کشانم سمت شیر و شیر پایین ریز دوش را کَمَکی باز می کنم تا یک نمه جریان آب، حرکت خون را کف حمام تسریع کند. دراز کشیده و جریان آرام آب زیرم را حس می کنم که خون را بغل کرده و به آرامی به سمت چاه می بردش. به آینه قدی خوابیده نگاه می کنم. جای همیشگی آن اینجا نبود و حضورش از طرحهای خودم است تا بتوانم در طی فرآیند خودم را ببینم. شنیده ام هرچه بیشتر خون از تو برود، سفید تر می شوی. می خواهم سفیدترین رنگی که ممکن است بشوم را ببینم. یکی از دلایلی که تمام بدنم از فرق سر تا نو پا -حتی ابروها و مژه هایم- را قبل اقدام شِیو کردم، همین بود. البته دلایل دیگری هم دارد... یعنی می فهمد؟ چه سوال احمقانه ای؛ اگر هم بفهمد وقتی می فهمد که من مُردم و هیچ واقعیتی برای یک مرده وجود ندارد. واقعیتی با عنوان فهمیدن یا نفهمیدن "اون". تازه شنیده ام موها بعد مرگ یکی دو سانت رشد می کنند که ای کاش نمی کردند... درد به حد توهم رسیده. تازگی جایی خوانده ام که در قبیله ای از قبایل وحشی آفریقا یا آمازون یا حتی شاید قبایل پاپوآیی اقیانوس آرام آلت مرده را کنده و بعد خشکش می کنند و پودر حاصل را برای حاصل خیزی زمین ها می پراکنند. این حقیقت و آلت خشکیده ای که پشت سرم روی کاشی های کف حمام ولو شده، این تصویر وهم آلود را به ذهنم می آورد که کف حمام با جوانه هایی برخاسته از درز کاشی ها یواش یواش سرسبز تر و سرسبز تر شده و در نهایت چمن زاری کالبدم را در آغوشش خواهد فشرد. چشمانم را که باز می کنم همه آن توهم شیرین به سرعت جای خود را به فضای بخارآلود حمام آخر می دهد.
در مجموع نباید بیش از یک ربع بیست دقیقه طول بکشد؛ اما اصلا تصوری ندارم از اینکه چقدر گذشته. کمی سست شده ام و درد تقریبا در سستی کلی ام مستحیل شده. چشمم هر از چند لحظه بین آینه و جریان خون به سمت قعر چاه می گردد. در آینه اندام سفید و ورزیده ام هر لحظه سفیدتر می شود. شاید اگر همیشه اینطور بلورین می بودم، به خاطر "اون دختره" ولم نمی کرد. به سوراخی که میان پاهام دهان باز کرده بود خیره می شوم و با تصور اینکه قاعدگی پروسه ای طبیعی است، لبخندی بر لبانم می نشیند. اگر بود شاید در آغوشم گرفته و همانطور که احتمالا برای "اون دختره" می کند، خون میان پاهای مرا هم با حوله خیس پاک می کرد. البته به همراه نوازش لطیفی که می دانست اینجور مواقع حائِض می پرستدش... در نهایت این واقعیت که دیگر قطعا خیلی سفید تر از دوست دختر "اون" شده ام، آخرین لبخندم را که از زور بی رمقی بیشتر شبیه مچاله کردن لبها برای بوسه شب بخیراست، بر صورتم می نشاند. دیگر دارم از حال می روم. نگاهم چه بخواهم چه نخواهم می افتد پایین و خیره می ماند روی جریان خون به سمت چاه. کف حمام پر شده از طرحهای ابر و بادی که خونابه کشیده. ته مانده های توان جسمیَم را صرف جمع کردن پاها درون شکم می کنم. واپسین فکرهای روی لذت این حقیقت متمرکز است که آیا من اینی هستم که سفید چون گچ می ماند یا آن جان مایه ی سرخی که چاه می بلعدش؟ و این حس دلنشین به ام دست می دهد که دو تا شده ام؛ هم جامدم هم سیال؛ هم می روم و هم می مانم؛ یک بار هم که شده شکستن حصار حال به هم زن و صلب یگانگی وجودیَم... چشمانم روهم هم می آید و فعالیت های ذهنم قبل از خاموشی ابدیش تصوّر تن ورزیده و سفیدم(هم از جهت رنگ پریدگی ناشی از تخلیه خون هم از جهت غیبت کامل موهای سر و تن که هم دیگر را تکمیل می کنند) است؛ تصوّر این تن جمع شده در خود در مرکز مثلثی شکل گرفته از شیر نیمه باز، چاه بلعنده و آینه قدیِ افقی...
مداد نیمه جویده ام را می گذارم کنار بالش و در حالی که تنم نه عضلانی است نه شِیو شده، دراز می کشم. اگر اشتباه نکنم این پنجمین باری است که می میرم.
هوا رو به گرمی بود ولی لباسش به هر حال برای صبح به این زودی کمی سبک بود. تاکسی ها به صف ایستاده بودند اما پسر حرکت خاصی برای سوار شدن نمی کرد چراکه منتظر کسی بود. مثل همیشه در این بازه حساس دلپیچه اش گرفته بود و احساس نیاز به توالت شدیدا آزارش می داد. اما دیگر کار از کار گذشته بود و باید تا آخر با همین دلپیچه سر می کرد. شاید از سر استرس شاید هم به دلیل دلپیچه ناخودآگاه مسیر ثابت و کوتاهی را متناوبا می رفت و بر می گشت. در مسیر حرکت روی محل قرار گرفتن پاهایش نسبت به موزاییک ها دقیق می شد. هرچند که نظم خاصی را رعایت نمی کرد، سعی اش بر این بود که تا حد ممکن تعداد بیشتری از خطوط تقاطع درز بین موزاییک ها را با هر قدمش قطع کند. تنها زمانهایی که می خواست دور بزند سرش را بالا می گرفت و به مسیری که همراهش به احتمال زیاد از آن می آمد، نگاهی می انداخت. بالاخره دیدش که با قدمهای کوتاهش پیچید توی خیابان. بسیار با تومانینه گام های کوچکش را بر می داشت و نزدیک می شد. با نگاه تخمین زد دو سه دقیقه ای رسیدنش طول می کشد و سرش را پایین انداخت و به قدم روی رفت و برگشتی اش باز گشت. تنها تفاوتی که کرد این بود که در ادامه در لحظه دور زدن او را نگاه می کرد و با نگاه فاصله ای که هر لحظه کوتاه تر می شد را تخمین می زد. وقتی تا حدی نزدیک شد که کفش های کتانیِ به همان نسبت پاها کوچک و عینک به نسبت شماره بالایش هم قابل تشخیص شد، ایستاد و با لبخند چند ثانیه باقی مانده تا رسیدنش را به او خیره شد.
- چطوری؟
- کمی استرس دارم
- پس خیلی قهرمانی. دل من که داره به شدت به هم می پیچه...
- چشماتم خماره...
- دیشب باز نخوابیدم
- وقتی می گی باز بعنی که... همون مشکل همیشگی
- آره باز هم خود ارضایی و بازم احساس تنهایی عمیق و در نهایت افسردگی...
می بینم که رهبر معظم انقلاب ایده حقیر را مورد التفات قرار داده و امسال را سال نو آوری و شکوفایی تعیین فرمودند. امیدوارم آخر و عاقبت همه مان در این سال عزیز به خیر بگذرد...
خواب دیدم زنگ زده:
- زنگ زدم حالتو بپرسم
- خوبم
- مراقب خودت باش
- قربونت
تق
در حالی که کیفور شده بودم و می دانستم ناراحت نشده و به با وجود کوتاهی دیالوگ مطمئن بودم می داند خیلی کیفورم(آخه خوشبختانه خواب بود و تو خواب معمولا می شود اینجور چیزها را فهمید)، به پشت دراز کشیدم.
گاف- اون زوج رو سر اون میز می بینی؟
عین- کدومشون رو می گی؟
گاف- همونایی که اگه سرتو به سمت چپ بچرخونی، از بین همه تنها جمع دونفره ای اَن که پشت یه میز نشستن... آروم سرتو بگردون تابلو نشه
عین- خودم حواسم هست... خُب فهمیدم کیا رو می گی. که چی؟
گاف- طرف یارو به نظرم خیلی سکسی می آد. تا حدی که نمی تونم زیرجُلکی دیدش نزنم
عین- این که چیز جدیدی نیست...
گاف- فرقش اینه که یارو کاملا متوجه نگاه جنسی من به طرفش شده و خیلی خصمانه نگام می کنه. اوه اوه الان چه چش غرّه ای بهم رفت!
عین- اینم که چیز جدیدی نیست بارها این مساله پیش اومده
گاف- دارم به یه مساله عجیب فک می کنم
عین- چی؟
گاف- اینکه برعکس اون، من هیچ تنفری نسبت بهش ندارم. در عین اینکه می خوام با پارتنرش بخوابم، با کمال میل حاضرم لپ خودش رو هم ببوسم و صادقانه مراتب حسادتم رو به استحضارش برسونم. پس چرا اون انقد غضبناکه نسبت به من؟
عین- از مردم چه انتظاراتی داریا!
گاف-این انتظار خاص و عجیبی نیست که... این گزاره کاملا منطقیه "کسی که می خواد با طرفت بخوابه، لزومی نداره از خود تو هم متنفر باشه." پس دلیلی برای خصومت نیست. در واقع به نظرم در بعضی موارد از جمله مورد حاضر، ما آدما مدت هاست فراموش کردیم چه انتظاری می تونیم از هم داشته باشیم نه بالعکس..
عین- به هر حال اکثریت فراموش کردن و این فراموشی الان دیگه خود واقعیته و شلوغ بازی نداره
گاف- چی بگم... احتمالا حرفت درسته